سلام دوستان. با عرض شرمندگی فعلا مانیتورم سوخته. دست همه ی خوبانی که بهم سر زدند درد نکنه. خدمت خواهم رسید
نوشته شده توسط دادیار حامدی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت
ای آسمان خلاصه شدی در عقاب ها
گفتی پرنده لانه کند پشت قاب ها
ای چشمه سار مرده که نام تو عشق بود
بگذار بی تو غرق شوم در سراب ها
تنها دلیل نور تو بودی ولی چه سود
می خواستی که یخ بزنند آفتاب ها
حالا که آستین تو هم مار می شود
می ترسم از سفید و سیاه طناب ها
صبح از مسیر چشم کسی رد نمی شود
تابوت می شوند همین تختخواب ها
باید به فکر تازه ترین راه چاره بود
یعنی به فکر کهنه ترینِ شراب ها
دیگر بس است ای همه ی بال های اوج
دیگر بس است پر بکشید از کتاب ها
نوشته شده توسط دادیار حامدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت
مادربزرگ مهربون
فردا میاد به خونه مون
برام نخودچی میاره
چه خوبه هر چی میاره
با چین چینای صورتش
به دل می شینه صحبتش
تسبح و سجاده داره
یه چار قد ساده داره
چادر گلدار سرشه
خدا توی باورشه
حنا به موهاش می زنه
چشاش به رنگ چمنه
فردا که آفتاب بزنه
مادربزرگ پیش منه
نوشته شده توسط دادیار حامدی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 13:20 موضوع | لینک ثابت
یک لحظه نگاه یک تبسم عصیان
ای عشق برای بار چندم عصیان؟
بین من و آسمان اگر چیزی هست
یک جو طلب است و چند گندم عصیان
نوشته شده توسط دادیار حامدی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت
ترانه خوان شده باد و درخت می رقصد
درخت بی خبر تیره بخت می رقصد
لباس ها که سپیدند اشک می ریزند
میان هق هقشان بند رخت می رقصد
و زن که آن سر دیوار را نمی بیند
به شوق فرش شدن روی تخت می رقصد
چگونه برکه نمیرد میان کلبه ی خود
چگونه آه مگر خون لخت می رقصد؟!
نوشته شده توسط دادیار حامدی در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:19 موضوع | لینک ثابت
چه شد که باز فرو رفت آسمان در ابر
و گم شدند تمام پرندگان در ابر
به آفتاب سپردیم شانه هامان را
کفن نیاز ندارد شهیدمان در ابر
چه قدر آه کشیدند ، آسمان و زمین
عجیب نیست اگر گم شود جهان در ابر
از آن بلند به پرواز سنگ می خندد
پرنده ای که گرفته است آشیان در ابر
نوشته شده توسط دادیار حامدی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت
عمری شد و هی پشت هم اندازی کرد
خود را به همین گلایه ها راضی کرد
دزدانه به محکومیتش مظنون شد
وقتی که کلاه خویش را قاضی کرد
نوشته شده توسط دادیار حامدی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:21 موضوع | لینک ثابت
سلام ما اومدیم. امیدوارم این وبلاگ بهانه ای بشه تا بتونم سر پیری معرکه بگیرم.
اگه حالشو داشته باشید که نظر بدید خوشحال می شم. فعلا با یک غزل شروع می کنم:
عروسکی و نخی و ... به این خیال هنوزی
به چهره ای که ندارد نگاه چشم بدوزی
حروف سرخ لبت را کسی به دست نیاورد
پر از غرور و تهی مثل جدولی مرموزی
تو نیز آیا باید شبیه ماهی تابه
میان شعله ی کور اجاق خویش بسوزی؟
بدون آنکه بفهمی کتاب را می خوانی
و توی قلک تقدیر ، ورد می اندوزی
خروس خانه صدایش چه قدر ناهمگون است
دوباره پشت سر هم ، ردیف شد شب و روزی
نوشته شده توسط دادیار حامدی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:49 موضوع | لینک ثابت